بدون عنوان
.gif)
روز دوشنبه مورخ 08/09/89 وقتی فقط یه روز مونده بود تا خدا یه فرشته آسمونی
رو بفرسته زمین
تا ما ازش با کمک خدا مراقبت کنیم .
خدا جون ازت ممنونم بابت فرشته ی دوست داشتنی که بهمون دادی .
.gif)
شب سه شنبه تا ساعت 2 بیدار بودم و دلشوره داشتم چون مانی قرار بود در آلوده ترین هفته سال به دنیا بیاد و من از این بابت نگران بودم .
فردا صبح یعنی 09/09/89 منو بابا امیر رفتیم دنبال مامان نرگس تا با هم بریم بیمارستان تا خدا پسمل گلم را بزاره تو بغلم .خدارو شکر همه چیز خیلی خوب پیش رفت . ساعت 7:45 تو اتاق عمل بودم ودر واقع اولین کسی بودم که قرار بود فارغ بشه خلاسه بعد از بی حسی موضعی ساعت 8:00 صبح خدا یه پسمل ناز و سالم به ما داد
خیلی دلم میخواست ببینم چه شکلیه و وزنش چقدر هست چون همه فک میکردن لاغر باشه بخاطر اینکه من زیاد چاق نشده بودم .خلاصه دکتر بیهوشی گفت این بچه غوله تو نگران چی هستی و آورد تو رو پیش من تا ببینمت و من وقتی تورو دیدم با خودم گفتم چقدر شبیه خودم هستی وااااااااااااای نمیدونی چقدر خوشحال بودیم همه پشت در اتاق منتظر بودن تا مانی را ببینند و همه تعجب کرده بودن از اینکه مانی اینقدر ماشااله درشت است . خلاصه بعد از سه ساعت که تو اتاق ریکاوری بودم من را آوردن تو بخش تا برای اولین بار به پسر گلم شیر بدم
وقتی تورو گذاشتن تو بغلم اینقدر بوسیدمت
و آن زمان بود که از ته دل عاشقت شدم و روز به روز این عشق بیشتر می شه من تازه الآن معنی عشق
را فهمیدم عشق مادر و فرزندی زیباترین و پاک ترین عشق بعد از عشق به خداست .

مانی جان شب اول وقتی مامان نرگس زبونش را برات در میاورد تو هم همون کار را تکرار میکردی و ما کلی خندیدیم
.
.gif)
مشخصات مانی در روز تولد
وزن : 900/3
قد : 53
دور سر : 37
رنگ پوست : سفید (البته بعدا" تیره تر شد)
رنگ چشم ها : طوسی
انگشت های دست کاملا" کشیده و همش باز بود چون پسرم خیلی دست و دل باز هست
لب و دهن کوچولو و خوشگل
موهای مشکی تقریبا" پر بود ولی بعد کمتر شد و هیچ وقت دیگه به اون سیاهی نشد
صدای مانی در لحظه تولد یک صدای فراموش نشدنی تا آخر عمرم
مانی یه صداهای با مزه از خودش در میاورد و هنوز هم این کار را میکنه
مانی با دستاش خیلی بازی می کنه و مدام اونارا در حالت های مختلف قرار میده




حالت های مختلف خوابیدن مانی






اینم چند تا عکس از روزهای اول تولد.
.gif)




.gif)


بدون عنوان
